از کی ستاره از زمین می رود به آسمان

با سلام و احترام

پس از انتشار شعر "با بریل" در سایت دانوش با محبت جناب آقای خسروی و خانم عمیدی عزیز اینبار در سایت ادبی چوک  سه شعر از من خواهید خواند. جا دارد از دوستان خوبم در این سایت تشکر کنم.

و به زودی با چند شعر در سایت ادبی پیاده رو در خدمت شما خواهم بود

 

 

با نهایت تشکر

نیکی مرادی

۱۳٩۱/٢/۳٠ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نیکی مرادی | نظرات () |

 

بمب باران هیروشیما

حتی واژه ها

شکل جدیدی خواهند گرفت.

سرکجهای اضافی...

نقطه های کم...

خوابهای کروساوا را مرور میکنم...

باید فیلمهای جدیدی ببینم...

تا دستهای خوابهایم کوتاه نشده اند...

تا...

"تا "خودش هست

من خودم هستم

.وانگشتانم پوستم را حس میکنند

 

.

پیش از اینکه  جهشی ژنیتیکی

من وتورا به گورهای دسته جمعی پرتاپ کند

باید این شعررا تمام کنم...

بعید نیست چند لحظه بعد میانش قارچهای نورانی رشد کنند

واین کلمات رو به تاریکی فرار کنند.....

 

شعری ازمن درسایت چوک

 بمب باران هسته ای هیروشیما

۱۳٩٠/۱٢/۱ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نیکی مرادی | نظرات () |

"باد مخابره خواهد کرد" عنوان اولین کتاب شعر غزال مرادی است .که توسط انتشارات رسانه اردی بهشت منتشر شده است.

بادمخابره خوهد کرد

ضمن تبریک به غزال مرادی چشم انتظار کتاب شعر دوستانی چون امید بیگدلی هستیم.

 

شعری از من در دانوش

۱۳٩٠/۱۱/۱٦ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نیکی مرادی | نظرات () |

دختر کردی

دستمال های رنگی را که برمیداشتی

چینهای دامنت

گسلهای عجیبی بودند

ولبخند های تو...

عشق همینطور که ازنردبان همسایه بالا میرفت

 سایه اش بر دیوار تو کوتاهتر میشد

شال قرمز کمرت

این جریان سرخ را به گردن خواهد گرفت

آیا این خون توست

که در رگهای پیراهنت حرکت می کند؟

همنیکه بر ای جاده قدم میگذاری

مسیر اشتباه انسان دیگری

با گامهای تو فرار میکند...

۱۳٩٠/٩/٢٠ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نیکی مرادی | نظرات () |

ریودوژانیرو

 

تمام روزهای سال

زانوانم

پله های معبد را رفته بودند

و دستهایم

گره خورده بود به ضریح چوبی

...

عروسک سنگ صبور1!

هنوز

فرسنگها دروغ می نویسند

وشعرهای تقلبی میزنند

دلاوران میان جنگ

سیگار دود می کنند

می نشینند

و به سلامتی...

بگذار نگویم

بگذار نگویم

که من می ترکم

یا دنیا سونامی شدیدی میشود

 

عروسک سنگ صبور!

تمام ماههای سال

به آسمان چشم دوختم

زیر خاکستر

یخ زده بود جنازه ام...

 

 

  •        عروسک سنگ صبور: طبق افسانه های آذربایجان عروسکی سنگی است که شخص دردمند با او درددل می کند.ودر انتها اگر کسی شخص دردمند را در آغوش بگیرد عروسک می ترکد و در غیر این صورت شخص دردمند از غصه خواهد ترکید.

 

۱۳٩٠/۸/۳ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نیکی مرادی | نظرات () |

 لی لی

 

لی لی

نامه را تا زد وداخل کیفش گذاشت.

«حالا دیگرهمه چیز از بین رفته . روی آسفالتها مربعهای چهارخانه می کشیدیم وتو چون پاهایت از من بلند تر بود .همیشه زودتر دور را تمام می کردی و پایت اصلا روی خط نمی رفت .همیشه وقتی پایم روی خط می رفت و می سوختم تو نگاه خاصی به من می کردی ؛بعدها وقتی کتابهای قطور دستت می گرفتی و باعینکت که به تازگی صاحبش شده بودی ساعتها پشت آنها قایم می شدی من صدایت می کردم که باتو حرف بزنم آنوقت تو دوباره همان نگاه را میکردی که باعث میشد ماهها از تو فاصله بگیرم.

من کتابخانه فلزی تو را دوست داشتم .وقتی به آن نگاه می کردم ،احساس غرور می کردم .بالای صفحه اول همه کتابهایت تاریخ و امضایت بودو تو همه آنها را خوانده بودی .ورقهای همه کتابها نو بودند وجلدشان تمیز ومرتب. تو آنقدر  وسواس داشتی که من هیچوقت جرات نکردم شیشه شکسته کتابخانه را باز کنم وبه آنها دست بزنم.

این شیشه همیشه بین من وکتابهایت وجود داشت با گذشت زمان تو هم کنار کتابهایت قرار گرفتی.تا یکروز توآن خانه های مربعی گچی را رها کردی و من به تنهایی سنگ به زمین می کوفتم و در خانه ها پرتاب می کردم.

هنوز به با تو بودن دلخوشم. کتابهای داخل کتابخانه را بادقت داخل کارتن می چینی و طبق عادت همیشگی ات با انگشت اشاره وسط عینک را به سمت پیشانی ات فشار میدهی «اینجا دیگر جای  من نیست».این جمله را میان حرفهایت می گویی ومن پیش خودم توجیه می کنم  که این حرف را از روی دلخوری گفتی وگرنه تو آدمی نیستی که از ریشه هایت دل ببری .چسپ5سانتی را با صدا روی لبه های کارتن میکشی.

-«این چسبها به درد نمی خورد دوباره باز می شود باید با طناب محکمشان کنی»

روی قفسه های خالی کتابخانه دو سانت گرد و غبار نشسته .پرده را کنار میزنم . همه چیز خیس است .برگها ،درختها،پشت بام ، پله ها و.... آسفالت کف خیابان و حتی ردی از لی لی که برای دختر کوچک همسایه کشیدم نیست .بعد سالها.... فکر میکردم دیگر نتوانم روی یک پا تعادل بگیرم ؛اما دیروز پایم بدون هیچ لغزشی وسط مربها می نشست »

پرده را می اندازد و وسط عینک را با انگشت اشاره به سمت پیشانی هل میدهد.زیر نامه را امضا می کند ونامه را تا می کند و می گذارد درون کیفش.

                                         نیکی مرادی-زمستان89

۱۳۸٩/۱۱/۱٧ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نیکی مرادی | نظرات () |

 

برف پاکنم خراب شده

یا تابلو یخ زده بود؟!!

مسیررا درشکست نوردیدم

وجاده باریک شد

باریک

به اندازه انگشت

حالا

کودکی از خوابهایم بالا می آید

وهمین چند دقیقه کافی است

که در را به روی نگرانی ها ببندم

جاده را یکطرفه برگردم

.

صبح بین بوته ها انتظار می کشد.

 

 

۱۳۸٩/٩/۱٩ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نیکی مرادی | نظرات () |

اینجا

هنوز هوایی باقی مانده است که

اکسیژن تازه پس بدهد

حرف های همیشگی را به قاصدک بگوید

و گم شود لای موی باد

قصه ای تازه بگو

صبح گوشش را تمام شب به پنجره چسپانده

-: آینه ها گم شدند

انار روی درخت خشک می شود

و گندم روی خوشه ،سپید

هیچ کس روشنایی نمی فروشد

.

.

.

حتی اگر شهرزاد باشم

وهزار سیب تا تــــه خط بچینم

این قصه به آخر نمی رسد.

۱۳۸٩/۸/٦ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نیکی مرادی | نظرات () |

www . night Skin . ir