دختر کردی

دستمال های رنگی را که برمیداشتی

چینهای دامنت

گسلهای عجیبی بودند

ولبخند های تو...

عشق همینطور که ازنردبان همسایه بالا میرفت

 سایه اش بر دیوار تو کوتاهتر میشد

شال قرمز کمرت

این جریان سرخ را به گردن خواهد گرفت

آیا این خون توست

که در رگهای پیراهنت حرکت می کند؟

همنیکه بر ای جاده قدم میگذاری

مسیر اشتباه انسان دیگری

با گامهای تو فرار میکند...





نویسنده : نیکی مرادی ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :عکس




ریودوژانیرو

 

تمام روزهای سال

زانوانم

پله های معبد را رفته بودند

و دستهایم

گره خورده بود به ضریح چوبی

...

عروسک سنگ صبور1!

هنوز

فرسنگها دروغ می نویسند

وشعرهای تقلبی میزنند

دلاوران میان جنگ

سیگار دود می کنند

می نشینند

و به سلامتی...

بگذار نگویم

بگذار نگویم

که من می ترکم

یا دنیا سونامی شدیدی میشود

 

عروسک سنگ صبور!

تمام ماههای سال

به آسمان چشم دوختم

زیر خاکستر

یخ زده بود جنازه ام...

 

 

  •        عروسک سنگ صبور: طبق افسانه های آذربایجان عروسکی سنگی است که شخص دردمند با او درددل می کند.ودر انتها اگر کسی شخص دردمند را در آغوش بگیرد عروسک می ترکد و در غیر این صورت شخص دردمند از غصه خواهد ترکید.

 





نویسنده : نیکی مرادی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :عکس




 لی لی

 

لی لی

نامه را تا زد وداخل کیفش گذاشت.

«حالا دیگرهمه چیز از بین رفته . روی آسفالتها مربعهای چهارخانه می کشیدیم وتو چون پاهایت از من بلند تر بود .همیشه زودتر دور را تمام می کردی و پایت اصلا روی خط نمی رفت .همیشه وقتی پایم روی خط می رفت و می سوختم تو نگاه خاصی به من می کردی ؛بعدها وقتی کتابهای قطور دستت می گرفتی و باعینکت که به تازگی صاحبش شده بودی ساعتها پشت آنها قایم می شدی من صدایت می کردم که باتو حرف بزنم آنوقت تو دوباره همان نگاه را میکردی که باعث میشد ماهها از تو فاصله بگیرم.

من کتابخانه فلزی تو را دوست داشتم .وقتی به آن نگاه می کردم ،احساس غرور می کردم .بالای صفحه اول همه کتابهایت تاریخ و امضایت بودو تو همه آنها را خوانده بودی .ورقهای همه کتابها نو بودند وجلدشان تمیز ومرتب. تو آنقدر  وسواس داشتی که من هیچوقت جرات نکردم شیشه شکسته کتابخانه را باز کنم وبه آنها دست بزنم.

این شیشه همیشه بین من وکتابهایت وجود داشت با گذشت زمان تو هم کنار کتابهایت قرار گرفتی.تا یکروز توآن خانه های مربعی گچی را رها کردی و من به تنهایی سنگ به زمین می کوفتم و در خانه ها پرتاب می کردم.

هنوز به با تو بودن دلخوشم. کتابهای داخل کتابخانه را بادقت داخل کارتن می چینی و طبق عادت همیشگی ات با انگشت اشاره وسط عینک را به سمت پیشانی ات فشار میدهی «اینجا دیگر جای  من نیست».این جمله را میان حرفهایت می گویی ومن پیش خودم توجیه می کنم  که این حرف را از روی دلخوری گفتی وگرنه تو آدمی نیستی که از ریشه هایت دل ببری .چسپ5سانتی را با صدا روی لبه های کارتن میکشی.

-«این چسبها به درد نمی خورد دوباره باز می شود باید با طناب محکمشان کنی»

روی قفسه های خالی کتابخانه دو سانت گرد و غبار نشسته .پرده را کنار میزنم . همه چیز خیس است .برگها ،درختها،پشت بام ، پله ها و.... آسفالت کف خیابان و حتی ردی از لی لی که برای دختر کوچک همسایه کشیدم نیست .بعد سالها.... فکر میکردم دیگر نتوانم روی یک پا تعادل بگیرم ؛اما دیروز پایم بدون هیچ لغزشی وسط مربها می نشست »

پرده را می اندازد و وسط عینک را با انگشت اشاره به سمت پیشانی هل میدهد.زیر نامه را امضا می کند ونامه را تا می کند و می گذارد درون کیفش.

                                         نیکی مرادی-زمستان89





نویسنده : نیکی مرادی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
کلمات کلیدی :داستان




 

برف پاکنم خراب شده

یا تابلو یخ زده بود؟!!

مسیررا درشکست نوردیدم

وجاده باریک شد

باریک

به اندازه انگشت

حالا

کودکی از خوابهایم بالا می آید

وهمین چند دقیقه کافی است

که در را به روی نگرانی ها ببندم

جاده را یکطرفه برگردم

.

صبح بین بوته ها انتظار می کشد.

 

 





نویسنده : نیکی مرادی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
کلمات کلیدی :شعر




اینجا

هنوز هوایی باقی مانده است که

اکسیژن تازه پس بدهد

حرف های همیشگی را به قاصدک بگوید

و گم شود لای موی باد

قصه ای تازه بگو

صبح گوشش را تمام شب به پنجره چسپانده

-: آینه ها گم شدند

انار روی درخت خشک می شود

و گندم روی خوشه ،سپید

هیچ کس روشنایی نمی فروشد

.

.

.

حتی اگر شهرزاد باشم

وهزار سیب تا تــــه خط بچینم

این قصه به آخر نمی رسد.





نویسنده : نیکی مرادی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
کلمات کلیدی :شعر




1)

بین خودمان باشد

پهن کردن آسمان برایم

آنقدر بزرگ نشدم

که نیش مارزنگی به ساقه ام برسد

نگاه هایمان که بهم گره می خورد

سوارنت های تارت می شوم

زنگونه ها به صدا درآمدند

وهزارمین عدد خوش یمن بین ما نشست

هنوزدراخترک کوچکمان

زیر حباب منتظرم

که ستاره هارا قاب بگیری

وبره ای سوغات بیاوری.

 

 

2)

دربهشت

ماربرگردن می آویزد

سیب می فروشد

تابا بوسه تو

سپید برفی عروس شود.

ومن

 مثل سیب در دستان آدم

 درآغوشت...

میدانم

هرگزحوایت نخواهم شد.





نویسنده : نیکی مرادی ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
کلمات کلیدی :شعر




Mors«

دستهایت

از میان اینهمه دژبان

 چگونه خواهند گذشت؟

که مورس میگیری:

«دوست داری بغلت کنم»

تمام شب کشیک داده ایم

من ،کنار بالشم

وتو ،....

 قدم رو تمام چراغها را روشن می کنم

عاشق شدن ،شعری است

هربار می گویم خط خطی اش میکنی

عقبگرد فیوز می پرانی

دوباره مورس میگیری

وهمیشه اسم شب را فراموش می کنی.

 





نویسنده : نیکی مرادی ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳
کلمات کلیدی :شعر




١)

سیب می افتد

...

به زمین می رسیم

...

جدا شدیم

و کودکانمان تنها به دنبال جاذبه

همه چیز

به سیاهی

بال کلاغی

که دانه سیب را

 چال می کند

 

٢)

 

با این همه گودال در خیابان نشسته

من

سر به هوا

چشم به دنباله داری

که قرار است سرنوشت را عوض کند

مگر چند چهار دیواری در این شهر هست؟

جبر خیابانهای این شهر

این اسمها

شماره ها

پلاک ها

هان!

اورکت کهنه ات را بردار

هنوز بهمن

سرما جان می گیرد

و هوا آنقدر ابری

که حتی ماه دیده نمی شود.

 

 

 





نویسنده : نیکی مرادی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩
کلمات کلیدی :شعر